X
تبلیغات
رایتل

نمایشنامه آرزو خانم

شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1391

 ارزو خانم هم نمایشنامه خودش رو تغییر داده....

صحنه یک

فضا صحنه تاریک است نور آرام برروی سرمرد می تابد و برروی صحنه زنی در بن ملافی سفید پیچیده شده است

مرد: نفس نفس زنان رو به گل بانو: گل بانو جان پاشو پاشو دیگه نازنکن ببین آوردمت زیارت یادش بخیر جمعه ها می یومدیم زیارت و پای اون کنار با هم شمع روشن می کردیم و بعد بساط آش نذری رو راه می انداختیم

مرد می خندد: (آش و نذر می کرده بودی)

اون کنار و یادت می یاد چقدر بهش الم بستیم که بچه دار بشیم

سکوت

مرد بغض می کند

مرد: خدا خدا خودت یک راهی جلوی پام بزار امروز آمدم بی بی دوخترون وواسطه قرار بدم و شفای زنمو بگیرم

مرد: گل بانو تو قول بده خوب بشی منم بهت قول می دم 60 تا فسیل پیارم با اسمت کنم اصلاً برداشت امسال مال خودت

نمی دونی چقدر دلم هوای امام رضا رو کرده نذر کردم با هم 2 تایی بریم به پابوس آقا

مرد: برروی صحنه دور می زند و به اطراف نگاه می کند

مرد: بی بی ، بی بی کجایی تو را خدا به دادم برس

مرد: بغض می کند : زنم ، زندگیم

گریه

مرد: اصلاً فکرشم نمی کردم یک روز گل بانو و تو این وضع ببینم همش ، همش تقصیر منه اگه من تنهاش نمی زاشتم این طوری نمی شد ولی من هم اون و هم بچه رو حصار کرده بودم خونه رو هم حصار کردم اما وقتی که کنار کلبه خرابه پیداش کردن حصار به همراهش نبوده حتی اون پارچه ای که دو دهش از ترس دل کنک پیچیده بود همراش نبود آخر می گن دل کنک شکل هر چیزی در می آید و دل زن و از تو دهنش می کشه بیرون وای لعنت به من: چقدر دایه نصرت گفت: همراه این دارو و دواهای که برای زایمان گل بانو می گیری مرحم دندون دردهم بگیر. اما من پشت گوش انداختم

مرد: می خندد : با خوشحالی می گوید

عجب شب شیشی بود چه شب نشینی کل آبادی اومده بودن بچه گل بانو رو ببین هنوز صدای نی کردی مش کاظم تو گوشمه

صدای نی و کردی در فضا می پیچید

مرد: (انگار چیزی یادش می آید)

اسم هنوز برای دخترمون انتحاب نکردیم و به سوی گل بانو می رود

مرد: گل بانو راستی گفتی اسم دخترمون و چی بزاریم

مرد (با ناراحتی محکم به پیشانی خود می زند)

مرد: چقدر احمق بودم من به عشقم به زنم به گل بانو شک کردم

مرد: (انگار چیزی به یادش می آید و چوب دستی که در گوشه ای افتاده است را بر می دارد)

مرد: من چیکار کردم با چوب به جان گل بانو افتادم

مرد: به طرف گل بانو می رود و چوب دستی را به اطراف می زند

زدم      زدم         زدم  

مرد گریه می کند.

مرد: اما اما تقصیر من نبود هر کس امر به چیزی گفت

صدا می آید

نفر اول: انداخته بودنش کنار کلبه خرابه !

نفر دوم: کی انداخته بودش؟

نفر اول: خدا می دونه

نفر دوم: اصلاً اون موقع شب تنها اونجا چیکار می کرده چرا بچه شو با خودش نبرده؟

نفر اول: شاید با پسر عموش قرارمداری داشته آخر خواستگارش بوده

نفر دوم: بیخود گناه مردم و نشور ما که اونجا نبودیم

مرد: دست خودم نبود این حرف ها رو که شنیدم دیوونه شدم و به جون گل بانو افتادم

مرد: هر کسی یک چیزی تجویز می کرد

صدا می آید

نفر اول: برین این همسایه بغلی رو بیارین می گن دستش خیلی خوبه یه اسفندی دو کنه زاغی به سرش بزنه ، یه تفکه ای بندازه

نفر دوم: پارسال همسایه خاله مادرم اینا این طوری شده بود رفتن به نفری آوردن تخم مرغ براش شکست خوب شد

نفر سوم: من می گم برین مولا بیارین بالاخره اون دنیا دیده است بهتر می فهمه چیکار کنه

صحنه دوم

برروی صحنه زنی برروی رخت خواب خوابیده

مولا: شروع به خط کشیدن دور زن می کند و وردی می خواند

زن: جیغ های پی در پی می کشد و از هوش می رود

خدایار: مولا قاسم تو رو خدا به دادم برس آبروم رفت این زن بی آبروم کرده

مولا قاسم: آروم باش یک دقیقه زبون به دندون بگیر تا حواسمو جمع کنم

خدایار: مولا چش شده ؟

مولا: دل کنک !

خدایار: دل کنک؟ بسم الله

مولا: دل کنک دلش وکنده

خدایار: مولا هر چیزی بخوای بهت می دم فقط فقط گل بانو رو نجات بده من بدون گل ابنو میمیرم

مولا: شفا دست خداست ما وسیله ایم

خدایار: یعنی این دردش درمون نداره چاره ای نیست؟

مولا: میگن دل کنک به جای که دل زن و کنده بر میگرده تا مطمئن بشه زن مرده

خدایار: خب

مولا: تو باید وقتی ماه کامل شد به آنجا بری یادت باشه مقدار پیازم با خودت ببری میگن: آل از پیاز خیلی خوشش میاد اما یادت باشه دست خالی نری حتماً با خودت یه چاقو ببر برای کندن دل زنت از دل آل

صحنه سوم

صحنه با مقداری پیاز پوشیده شده است و تعداد پیاز از سقف آویزان شده است خدایار چادر زنش را برروی سر انداخته است و در گوشه ای از صحنه نشسته است.

پیر زنی بلند قد با موهای قرمز و لباس مشکی بلندی وارد صحنه می شود چرخی زده و به سوی خدایار می رود. دور خدایار می چرخد و بو می کشد صدای جیغ می آید به همراه موسیقی نور می رود.

صحنه چهارم

صحنه روشن می شود

خدایار در رخته خواب خوابیده است و تعدادی اطراف او هستند

صدای زمزمه

نفر اول : بیچاره شانس نداره اون از زنش اینم از خودش

نفر دوم: خدا خودش به دادش برسه

نفر اول: امان از چشم زخم

نفر دوم: طفلک بچه شون

صدایی می آید

یاالله یاالله

مولا: سلام چی شده

نفر اول: نمی دونیم کنار کلبه خرابه پیداش کردیم همون جای که گل بانورو پیدا کردیم رفته بوده دل زنشو پس بگیره

نفر دوم: اه مولا داره دستاش و تکون می ده چشماش باز کرد

مولا: خدایار چی شد اتفاقی افتاد

خدایار: مات به یک نقطه خیره شده

مولا: ترسیده

نفر اول: چی کار کنیم

مولا: برین یه کم جو بیارین بریزین تو دامنش اگه اسب خوردو شیحه کشید که حالش خوب می شه

اگه نخورد و سمش و به زمین کشید کارش تمومه

صحنه تاریک می شود و صدایی شیحه اسب می آید

صحنه پنجم

مولا و خدایار نشسته اند و مشغول صحبت هستند

مولا: خدایار تعریف کن اون موقع که رفتی دل زنتو پس بگیری چی شد؟

خدایار: من چادر گل بانو رو انداخته بودم روی سرم و گوشه ای نشسته بودم و منتظر بودم دل کنک بیاد سراغم من ، من دل گل بانو رو دیدم اما نتونستم کاری براش بکنم کم مونده بود دل کنک دل خودمم بکنه

خدایار: یعنی گل ابنو میمیره

سکوت

خدایار: راهی دیگه نیست

مولا: چرا یه راه دیگه هست

خدایار: چه راهی

مولا: باید زنتو ببری بالای کوه بی بی دخترون

میگن: بی بی کسی رو دست خالی بر نمی گردونه برو اونجا و شفای زنتو بی بی بگیر

صحنه ششم

فضای صحنه ، صحنه اول

خدایار بالای سر زنش نشسته و به نقطه ای خیر شده است

گل بانو چشماش و باز می کند

گل بانو: خدایار      خدایار

خدایار: گل بانو تو ، تو شفا پیدا کردی

خدایار بلند می شود و در صحنه چرخی می زند

خدایار: خداجون ممنون ، ممنونم زندگیمو بهم برگردوندی گل ابنو بلند شو

گل بانو : خدایار دوست دارم اسم دخترمونو بزارم بی بی ناز

خدایار: بی بی تاز              بی بی ناز  اسم قشنگیه