X
تبلیغات
رایتل

نمایشنامه سمانه

چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391

« صحنه اول »  

(حصاری از طناب،مربع شکل،گهواره ای در عقب صحنه،صدای لالایی مادرانه،نور خفیفی فضا را تاریک وروشن کرده)

ماه بانو:آخ...این دندون هم مثل گندم زارای ای آبادی آفت زده...نمی دونم این بابات چرا انقدر دیر کرده...خوبه نفرستادمش دنبال دایه رفته دنبال دارو....آخ...

(صدایی از بیرون شنیده می شود،ماه بانو سراسیمه بلند می شود)

ماه بانو:یا بسم الله...کی اونجاست؟؟خدایار توئی؟؟

(فانوس را برمی دارد وبیرون را نگاه می کند،صدای فریادی در دور دست شنیده می شود...ماه بانو به سمت گهواره می رود)

ماه بانو:نترس مادر(سنجاق را از لباس خود جدا کرده وبه گهواره ی بچه زده،وردی می خواند وفوت می کند)

ماه بانو:خدایا سپردمش به تو(از صحنه خارج می شود سایه ی غریبی روی بچه می افتد) 

« صحنه دوم »گندم زار

ماه بانو:خدایار؟؟خدایار؟؟هی با توام چرا جواب نمیدی؟؟(کسی در تاریکی نزدیک می شود ماه بانو وحشت کرده وهی پشت سر هم ورد می خواند...خدایار نزدیک می شودوبه طورمرموزماه بانو را نگاه می کند)

ماه بانو:بسم الله...خدایار توئی؟؟تو که منو قبض روح کردی...چرا انقدر دیراومدی؟چرا انقدر صدات میکنم جواب نمیدی؟؟

(خدایار دورو برش را نگاه می کند وباز به طور مرموز به ماه بانو خیره می شود...لبخندی می زند)

ماه بانو:خدایار؟؟؟چرا ادا در میاری؟؟شوخیت گرفته اینموقع شب؟؟کم کم داری می ترسونیما...

(خدایار چرخی دور ماه بانو می زند وسرتاپای ماه بانو را نگاه می کند)

خدایار:پسرمون کو؟؟

ماه بانو:علیک سلام...خونه خوابه...بیا بریم خونه اینجا خیلی ترسناکه...

) خدایار خنده ای بلند سر می دهد)

خدایار:ترسناک؟(سرش را در کنار گوش ماه بانو می آورد)نکنه از من میترسی...ها؟؟(خنده ی بلند)

مله بانو: (بلند بلند نفس می زند) اٍاٍاٍیی....خدایار؟چی داری میگی...بیا بریم خونه هوا سرده ...دندون دردم داره بدتر میشه

خدایار:دندونت؟ (با یک حرکت از پشت ماه بانو به روبروی آن می آید ولبخندی گوشه ی لبش نمایان می شود)

خدایار:کو بذار دندونت رو ببینم...دهنت رو باز کن

(نورصحنه کم میشود...ماه بانو جیغ می زند وبیهوش روی زمین می افتد) 

« صحنه سوم »

(ماه بانو در رختخواب به یک جا خیره شده)

مادرماه بانو:خدایا خودت بخیر کن...یعنی چه بلایی سر دخترم اومده؟

زن همسایه:نگران نباش... احتمالااز چیزی ترسیده...زود خوب میشه

مرد همسایه: آخریه دختر با یه بچه...اونم تنها...این موقع شب...والله چی بگم؟

زن همسایه: اما من فک میکنم جنی...روحی...بسم الله باید به ننه شوکت بگیم بیاد وردی دعایی چیزی بخونه...اینجوری بهتره

(صدای گریه کودک بلند می شود)

مادر ماه بانو:جانم مادر...جانم...اومدم...این طفلک هم فک کنم گشنشه...مادر بیا بچت رو شیر بده...بگیر دخترم

(ماه بانو به بچه خیره می شود سایه ی غریبی از روی کودک رد می شود)

ماه بانو:نه...نه...این بچه من نیست

(زن در خود می پیچد...صدای در زدن کسی به گوش می رسد)

زن همسایه:خدا خودش بخبر کنه...شما راحت باشین من در رو باز می کنم...حتما ننه شوکته

زن همسایه:اٍ قلی دیوونه توئی؟؟بسم الله...اینموقع شب تو دیگه اینجا چی میخوای؟قیافشو نگا تورو خدا...زود برو...بروببینم

(قلی انگشت اشاره اش رابالا می آورد وسرش را به التماس کج می کندواز زیر دست همسایه به داخل می دود)

زن همسایه:هی قلی دیوونه کجا رفتی؟؟وایسا ببینم

قلی دیوونه: (با لکنت)مـــ...مـــ...مـــ...مـــن...

مادر ماه بانو: این دیگه اینجا چی میخواد؟علیک سلام...یالله زود برو بیرون...من نمیدونم تو اینموقع شب بیرون چکار میکنی قلی؟؟

مرد همسایه:هه...خب معلومه دیگه حتما باز سر این گندم زارا مترسک بوده

(قلی در کنار ماه بانو می نشیند ودر گوش اوچیزی می گوید...ماه بانو جیغ می زند)

مرد همسایه: (دست قلی را می کشد)بیا برو بیرون ببینم...مترسک محل...میخوای دختر مردمو به کشتن بدی؟

قلی دیوونه: مـــ...مـــ...مـــ...مـــن...یــ...یــ...یچیزی بــ...بـگم؟؟؟(سرش را بالا پایین تکان می دهد)

مرد همسایه: لازم نکرده...بیا برو بیروووون

مادر ماه بانو:دخترم چیزی نیست...آرو باش مادر...آروم باش...

(بعد از خروج قلی باز صدای در بگوش می رسد)

زن همسایه:ای بابا این قلی دیوونه هم وقت گیر آوردها...مگه من باتو....اٍوا ببخشید ننه شوکت شمایی؟؟

ننه شوکت:سلام ننه

زن همسایه:سلام خوش اومدی...بفرما...

(ننه شوکت به ماه بانو نگاه می کند وهی ورد می خواندوشروع به نوشتن می کند)

ننه شوکت:این کاری که میگم انجام بدین امیدوارم که خوب بشه..باید دل یه گوسفند روبذارید لای خمیربذارید زیر زغال تا خوب بپزه بعد توی یه جای شلوغ که حواسش نیست بزنید به پشت کمرش...اگه آل دلش رو به آب نزده باشه ایشالله که دلش زود بر میگرده...خدا به همین بچش رحم کنه ونگاش کنه...

مادر ماه بانو:آل؟؟یا بسم الله...ننه شوکت میخوای بگی...

ننه شوکت:هیسسس...ممکنه هنوز همین دورو برا باشه

زن همسایه:بسم الله...بسم الله...خدایا خودت بخیر کن...خدایا به این طفل معصومش رحمی کن

(ناگهان سایه ای رد می شود)

زن همسایه:اللهم صل علی محمد وآل محمد...خدایا توبه کردم به در گاهت...این چه شب شومیه...این چی بود؟؟

مرد همسایه:بابا نترسید ...فک کنم کسی پشت پنجره بود...من میرم ببینم کیه

زن همسایه:مواظب خودت باش

(مرد یقه قلی را گرفته واو را به داخل می کشد)

زن همسایه:خدا مرگت بده قلی...بتمرگ همون گوشه...جون به لبمون کردی

قلی:دیـ...دیـ...دیدین گفــ...گفتم؟

مادر ماه بانو:چیو گفتی؟باید از ننه شوکت واسه تو دعا گرفت نه این دختر بیچاره ی من

(قلی دستش را درکنار دهانش می آورد)

قلی: مـــ...مـــ...مـــ...مـــن.. دیـ...دیـ...دیدم...اوو..اووون دلش رو بـ...برد

ننه شوکت:وایسا ببینم داره چی میگه...قلی دیوونه مگه توام اونجا بودی؟

قلی:آ..آ..آره (از ترس به گوشه ای رفته لحافی روی سرش می اندازد)

قلی:تا..ا..ا..ازه...الانم...با...باید...همین دورو...بـ...برا باشه(باز سرش را زیر لحاف می برد)

مادر ماه بانو:واااای خدا...بچم از دستم رفت...قلی آخه چرا نرفتی کمک دخترم

قلی:خـ...خب... مـــ...مـــ...مـــن...مترسک سـ...سرگندم زار بو...بودم...نـــ...نــ.. نمیتونستم که...تــ...تکون بخورم

ننه شوکت:اینو ولش کنین...پس حدسم درست بود...کاری که گفتم زود انجام بدین ایشالله خوب میشه...من دیگه میرم دیرم شده

مادر ماه بانو:خدا خیرتون بده ننه شوکت...دستتون درد نکنه...

زن همسایه:راستی آخر همین هفته عروسی پسر عموشه همون موقع بهترین موقعیته کاری که ننه شوکت گفت انجام بدیم

مادر ماه بانو:هی همسایه حرفایی میزنی...یه زمانی همین پسرعموش دخترمو میخواست قبول نکردیم حالا با چه رویی...

مرد همسایه:ای بابا این حرفارو نزنین...سلامتی دخترتون مهمتره

(نور صحنه خاموش می شود) 

« صحنه چهارم »

(نور کمی در صحنه...صدای شر شر آب قنات...قلی دوروبرش را نگاه کرده وارد صحنه میشودکنار قنات می نشیند تا آب بخوردناگهان صدایی شنیده وپشت صخره ای پنهان می شود...آل بلند می خنددوبا پایکوبی ودستانی خونی وارد صحنه می شود)

آل:بلاخره دلش روبدست آوردم(خنده)

صدایی شنیده میشود:هاااای...مانباید کاری با آدمها داشته باشیم...میخوای جامون رو پیدا کنن وحصارمون کنن ونابود بشیم؟؟

آل:من هرکاری که بخوام میتونم انجام بدم(خنده)آدما باید بدونن نمیتونن با این کاراشون نابودمون کنن

صدا:اما اگه با همین کاراشون ودعاهاو ورداشون تونستن چی؟؟

آل: (خنده)اما وقتی دل رو به آب زدم دیگه هیچ کدوم از کاراشون فایده ای نداره(خنده ای بلند سر می دهد دستانش را در آب کرده ودل را به آب می زند)

صدا:اما یه راه دیگه هم هست...اگه کسی حاضر بشه دلش رو بهش بده چی؟؟

آل: (عصبانی می شود)نه...نه...نه...هیچ آدم عاقلی نمیاد این کارو کنه (در صحنه چرخی می زند وبیرون می رود) 

« صحنه پنجم »

مادر ماه بانو: (گریان)ننه شوکت گفتی دل گوسفند بزن به پشتش زدم...گفتی تابه بنداز توی آتیش انداختم...گفتی داغش کن کردم..دیگه چیکار کنم؟دخترم داره از دستم میره...الان یک هفتس که چیزی نخورده این طفل معصوم هم داره به پاش نابود میشه

ننه شوکت:والا...فقط یه مشکل هست اونم اینه که احتمالا دل دخترتون به آب زده شده

(مادر ماه بانوبلند گریه می کند وخود را اینورو آنور می زند)

زن همسایه:باید فقط توکل به خدا کرد(صدای در بگوش می رسد...مرد همسایه بطرف در رفته باز می کند)

مرد:قلی دیوونه بازم که تو پیدات شد...چرا حالا داری گریه میکنی؟کلاغا اذیتت کردن؟

زن همسایه:کیه؟

مرد:قلی دیوونه

مادر ماه بانو: (گریان)قلی...بیا حال وروزمو ببین...ببین دخترم به چه روزی افتاده...آخه چرا کمکش نکردی قلی

(قلی در کنار کودک نسشته واورا نگاه می کند)

ننه شوکت:با گریه که چیزی درست نمیشه...بلند شو...بلند شو بروبه جای گریه از شاه پریون کمک بخواه...منم هرکاری از دستم بر میومد انجام دادم...دیگه همه چی با خداست...خداحافظ

زن همسایه:بسلامت

قلی:چــ...چــ...چه قــ...قشنگ...خــ...خواب رفته

مرد همسایه:قلی نگفتی تو چرا گریه میکنی؟؟

قلی:بــ...بـــ...بچه ی ماه با...بانو...قــ...قراره آآآآینده ی ایــ...این...رو...روستارو...بـــ...بسازه...اگه ماه بانو بمیره...ایـــ...این پسرش چیــ...چی میشه؟؟(بینی اش را با آستینش پاک میکند)

مرد همسایه:هی چی بگم قلی...تو دیگه داغمون رو تازه نکن

زن همسایه::زبونتون گاز بگیرین...ایشالله که ماه بانو چیزیش نمیشه

مادر ماه بانو:دخترم هنوز جوونه...بچش هنوز کوچیکه ...خدایا کمکشون کن

قلی: مـــ...مـــ...مـــن میدونم ماه بانو چطور خوب میشه

مرد: (پوزخندی می زند)تو؟

(مادر ماه بانو اسفندی دود کرده دور دخترش ونوزادش می چرخاند وزیر لب دعا می خواند)

مادر ماه بانو:هی قلی چی میگی...اون ننه شوکت نتونست کاری کنه آخه تو چی میدونی بیچاره؟

قلی:اصلا یه ...یه سوال...مــ...مترسکا که دل ندارن ...نه؟؟

مرد همسایه: (می خندد)چی؟شوخیت گرفته؟خب معلومه که دل ندارن

قلی:خـ...خـّب..پس... مـــ...مـــ...مـــن چرا دل دارم؟ خـ...خـّب... مـــ...مـــ...مـــنم مترسکم دیگه

زن همسایه:ای قلی...خودمون کلی بدبختی داریم...تو داری چی میگی این وسط

قلی: مـــ...مـــ...مـــن اگه...د..دلم...بدم ماه بانو...خو..خو..خوب میشه؟؟

(هرسه با تعجب به هم نگاه میکنن)این دیگه چه کاریه؟؟

قلی:خو..خو..خودم..او..اون شب..کنار کت بیزو...دی...دیدم(دورو برش را نگاه میکند)او...اون ...د...دل..ماهبانورو...زد به آب...ب..ب..براهمینه..ماه بانو..خو..خو..خوب نمیشه(هرسه به طرف قلی رفته وبادقت گوش می دهند)ا...اما...اگه..یکی...دلش رو ب...ب...به ماه بانو بده...اون...خو...خو...خوب میشه... مـــ...مـــ...مـــن میدم...چون... م..م..مترسکا که دل...ن...ن ندارن...تا..تازه... ماه بانورو هم...خ...خ..خیلی دوست....دارم..ن...ن..نمیخوام اون...ب...بمیره...اون..ب..ب..به من نمیگفت..دی...دی..دیوونه...ف..فک کنم اونم ..م..م...منو دوست داشت..آآآآخه هروقت...میومدم...س...سر گندم زارشون.. م...م...مترسک میشدم برام شی..شیر میاورد...اگه..ب..ب..بمیره کی برا مـــ...مـــ...مـــن...شیر میاره؟؟ مـــ...مـــ...مـــن دلمو میدم ماه بانو تا خوب بشه(کودک را در آغوش می گیرد)تا پسرشم خو...خو..خوب بشه ووقتی ...ب...بزرگ شدیادش...ب..بدم چطوری...م...م..مترسک بشه

(قلی در کنار ماه بانو نشسته کودک را به آغوش ماه بانو می دهد...در گوش ماه بانو چیزی می گوید...ماه بانو لحظه ای به چهره ی قلی نگاه می کند واشکش سرازیر می شود)

(صدای کودک تمام فضارا پر میکند...صدای رعد وبرق به گوش می رسد...مرد همسایه وزن همسایه ومادر ماه بانو هر سه به این طرف وآن طرف می دوند)

صداهای رعب آوری شنیده می شود:نه...نه....نه...(کم کم نور می رود) 

« صحنه آخر »

(نور خفیفی در آخر صحنه بروی گهواره است ومادری در کنار گهواره لالایی می خواند)

ماه بانو:لا لا لا لا...گل پونه

          دلم تنگه...دلم خونه

         لالا لا لا...دلم خونه

      خودش رفته...دلش مونده

(کم کم نور می رود وصدا کم میشوند)

                                                                              «پایان»