X
تبلیغات
رایتل

۲ـ داستان آرزو خانم

شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391

یکی بود یکی نبود...توی یه آبادی یه پیرزن با دخترو پسرش زندگی می کرد. 

یه روز پیرزن به دخترش وصیت میکنه که النگوهاش اندازه دست هر دختری شداون رو برای برادرش خواستگاری کنه...بعد از چند روز پیرزن از دنیا میره.یه روز دختر که مشغول تمیز کردن خانه بودچشمش به النگوهای مادرش افتاد ووصیت مادر به یادش آمدوماجرا رابرای برادرش تعریف می کند. 

دختر از روی شیطنت دخترانه النگوهای مادر را دردست می کندورو به برادرش می کند ومی گوید:کیوان ببین چقدر قشنگه. 

کیوان ماتش برده بود.با صدای سارا خواهرش به خودش آمد.رو به خواهرش کرد وگفت:باید هر چه زودتر سوروسات عروسی راه بندازیم. 

دختر گفت:باکی میخوای عروسی کنی؟  

کیوان گفت:خب طبق وصیت مادرباهرکسی که النگوها اندازه دستش بود.سارا هرچه گفت نتوانست برادر بی عقلش را قانع کند. 

روز عروسی فرا رسیددختر به بهانه کاری از خانه خارج شد...رفت امامزاده تا از خداکمک بخواد.فرشته ها به امر خدا دختر رو به شهری میگه بردن.وقتی دختر چشم باز کرد دید توی یه دشت پراز گله...رفت ورفت تا رسید به یه چوپان...ماجرایش را برای چوپان تعریف کرد.ویک انگشتر اشرفی از دستش در آورد وداد به چوپان..چوپانم یک پوستین سگ به دختر داد تادختر تنش کنه. 

یه روز پسر شاه به همراه پسر وزیروپسر باغبان برای تفریح به بیرون از شهر رفتن...اونجا چشمشون خورد به یه سگ...پسر وزیرخواست سگ رو ببره به خونشون اما پسر باغبون گفت این سگ به درد شما نمی خوره بدین به من تا ببرمش به باغ تا روباه محصولمون رو خراب نکنه. 

پسر باغبون سگ رو برد به مادرو پدرش گفت این آوردم تا مواظب باغمون باشه. 

هرروز صبح که باغبون با پسرش میرفتن بیرون پیرزن هم مشغول کارای خونه می شد.یه روز که پیرزن برای شستن لباسا رفته بود سر چشمه دختر از پوستین خارج شدوگندم هارو آسیاب کرد وغذا درست کرد.وقتی پیرزن به خونه برگشت دید همه کارها انجام شده...چندروز به همین منوال گذشت.یه روز پیرزن به بهانه کاری از خانه خارج شدودر گوشه ای پنهان شد.بعد از چند دقیقه دید یه دختر زیبا از پوستین خارج شد وکارهای خانه رو انجام داد ودوباره به داخل پوست برگشت. 

پیرزن به خانه برگشت وشروع کرد با سگ حرف زدن وبه دختر گفت از پوست بیا بیرون....دختر چاره ای نداشت از پوست خارج شد وماجراهایی که برایش اتفاق افتاده بود را برای پیرزن تعریف کرد.پیرزن هم قول داد تا دختر را پیش خودش نگه دارد...  

یک روز که پسر پادشاه برای شکار به اطراف چشمه رفته بوددید آب به همرا خود انگشتری را آورد.از روی کنجکاوی رفت بالای چشمه که ناگهان چیز باور نکردنی دید...! 

دید دختری بعد از آب تنی به داخل پوست سگ رفته وبه طرف خانه باغبان می رود. 

پسرپادشاه به خانه رفت وبه پدرش گفت که می خواهد ازدواج کند...پدر خوشحال شد وتمام دختران زیبای شهر راجمع کرد...اما پسر هیچکس را انتخاب نکرد وگفت من می خواهم با سگ باغبون ازدواج کنم...پدر تعجب کرد وزیر بار نمی رفت...چند ماه گذشت وپسر لاغر وضعیف شده بود...وزیر به پادشاه گفت:فربان سگ را برای شاهزاده بگیرید خودش پی به اشتباهش می برد. 

روز عروسی رسیدوبدون هیچ جشنی سگ را به پیش پسر بردن. 

پسر انگشتررا به سگ داد وگفت:از راز تو باخبرم زود از پوستینت خارج شو...ودختر بیرون آمد. 

روز بعد که مادربرای دیدن پسرش رفت با تعجب دید که بجای سگ یک دختر زیبا در خانه است رفت وقضیه را به شاه گفت و آنها برای پسرشان جشن مفصلی به راه انداختند... 

پسر وزیر با دیدن این ماجرا به پدرش گفت:من هم می خواهم با یک سگ ازدواج کنم.پدر شروع به نصیحت فرزندش کرد وگفت:پسر شاه می فهمید داره چیکار میکنه... 

بلاخره با اصرار پسر... سگی را به پیش او آوردن وروز بعد که مادر به خانه پسر رفت جنازه پسر را دید که به درون اتاق افتاده.