X
تبلیغات
رایتل

نمایشنامه راضیه خانم

چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391

 « صحنه اول »

(صحنه حصاری از طناب،مربع شکل ،گهواره ای در عقب صحنه ،صدای لالایی مادرانه،نور خفیفی فضا را تاریک وروشن کرده)

زن:آخ،این دندون هم مثله گندم زارهای این آبادی آفت زده.نمیدونم این بابات چرا اینقد دیر کرده؟!خوبه نفرستادمش دنباله دایه،رفته دنباله دارو،آخ.

(صدایی از بیرون شنیده میشود...زن سراسیمه بلند میشود)

زن:بسم الله...کی اونجاست؟خدایار تویی؟

(فانوس را برمیدارد و بیرون را نگاه میکندصدای فریادی در دور دست)

(زن به سمت گهواره میرود سنجاق را از لباس خود بیرون آورده و به گهواره بچه میزند،وردی میخواند و پف میکند.)

زن:خدایا سپردمش به خودت

(از صحنه خارج میشود....سایه غریبه ای بر روی گهواره می افتد)

« صحنه دوم »گندم زار

زن:خدایار؟ خدایار؟

(کسی از دور دست به سمت زن می آید)

زن:خدایارخوب شد دیدمت،چرا اینقد دیر کردی؟من که از دندون درد مردم،آخ.

(ناگهان جا میخورد)

زن:إ مشت رحیم شمایید؟!!!

مشت رحیم:آره دخترم،خدایار کاری براش پیش اومد موند شهر دارو رو داد دست من که برات بیارم.

زن:مشت رحیم نکنه اتفاقی براش افتاده؟!تو رو خدا اگه چیزی شده بگو.

مشت رحیم:نگران نباش دخترم چیزی نشده.حالا بیا دارو رو بزارم رو دندونت تا آروم بشه.

زن:حالا بزار رسیدیم خونه میزارم،باید زود برگردیم خونه،بچه تنهاست،طفلی حتما تا حالا کلی گریه کرده.

مشت رحیم:نه دخترم الان بچه راحت خوابیده.از قدیم گفتن کار امروز را به فردا نینداز،بله دخترم دندون کرم خورده رو باید کشید انداخت دور.

حالا بیا تا دردت بیشتر نشده دارو رو بذارم رو دندونت تا با خیاله راحت بریم.

(زن به ناچار دهانش را باز میکند...مشت رحیم دارو را آماده و یهو گلوی زن را میگیرد.زن دست و پا میزند...مشت رحیم بلند میخندد.دست در گلوی زن کرده و دل او را بیرون میکشد،زن بیهوش روی زمین می افتد)

« صحنه سوم »

(هوا تاریک است،نور فانوس و صداهایی مبهم.زن دوباره بیهوش میشود)

خدایار:مریم؟...مریم؟...آهای پیداش کردم اینجاست!!!

خدایار:مریم چت شده؟چشماتو باز کن منم خدایار.مریم؟.خدایا!چه غلطی کردم این موقع شب تنهاتون گذاشتم.اصلا زن تو این موقع شب چرا اومدی بیرون؟!!!!

(همه دور زن و خدایار جمع شده و با کمک هم زن را به خانه میبرند)

(اهالی روستا در خانه خدایار)

اولی:یعنی اون وقته شب تو گندم زار چکار میکرده؟!!!!

دومی:حتما با شوهرش دعواش شده از خونه زده بیرون!!!

سومی:شاید خواسته خودشو بکشه!!!!

اولی:عجب مادریه آخه به اینم میگن زن؟زنی که بچه و شوهرش رو ول کنه و بره زن نیست.

دومی:بیچاره خدایار..!!!

سومی:بیچاره این طفله معصومه که بی گناهه.....

چهارمی:بس کنید دیگه،این حرفا چیه؟به جای این حرفا یک فکری کنید تا حاله زنه بیچاره خوب بشه.

(همه به فکر فرو میروند)

ولی:من فک میکنم ترسیده باید براش دعا نویس بیاریم

دومی:آره فکر خوبیه

(نور میرود و همه از صحنه خارج میشوند)

« صحنه چهارم »

(دعا نویس بالای سر زن)

سید:براش سر کتاب باز کردم،نوشته ترسیده.

خدایار:ترسیده؟از چی؟

سید:آل

خدایار:آل؟

سید:بله آل دلشو برده،یک دعا براش مینویسم اگه آل دلشو به آب نزده باشه خوب میشه

خدایار:خب حالا من باید چکار کنم؟

سید:باید دل گوسفند رو در بیاری بپیچی لای خمیر بعد بزاری زیر زغال تا بپزه.چند نفر باید باهاش حرف بزنن و سرگرمش کنن،یکی دو نفر هم از پشت سر خمیر رو به طرفش پرت میکنند.ایشالا که خوب میشه.

(زن خوابیده و مرد بالای سرش)

خدایار:مریم پاشو...صدامو میشنوی؟باتوام؟پاشو....تو باید از سرجات بلندشی،میخواییم سه نفری بریم بیرون،ببین بچه داره گریه میکنه تو رومیخواد....با توام مریم پاشو!!!!

(مرد چادر زن را گرفته و او را بلند میکند)

خدایار:بسم الله...

(از پشت صحنه چند نفر تعدادی خمیر به طرف زن پرتاب میکنند،زن جیغ میزند سرش را در دست میگیرد و بر روی زمین می افتد)

ادامه دارد...