X
تبلیغات
رایتل

۳ـ داستان آقا ادریس

شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1391

یه روز وروزگاری توی یکی از روزهای خدا پسر خان هوس شکار کرد ودستور داد اسبش رو زین کنندوتفنگش رو تمیز...وبعد حرکت کرد رفت و رفت ورفت رسیدبالای یک چشمه تو دل کوه اون چشمه تنها آب اون منطقه بود وپر از کبک وتیو...جون می داد برای شکار. 

وقتی رسیداونجا دیدیه پیرمردی کنار چشمه نشسته ویه کتاب بزرگ دستشه وزل زده به پسر خان...خان زاده ی قصه ی ما مغرور بود واز خود راضی ومنتظر سلام پیرمردولی وقتی جوابی نشنیدشاکی شدو با صدای بلندی گفت:آهای تو که سلام بلد نیستی...اسمت چیه؟چکاره ای؟از کجا اومدی؟؟زود جوابمو بده که من منصور خان پسرناصر خانم...اما جوابی نشنید ودوباره سوال کرد...پیرمرد که هنوز چشم از منصور خان برنداشته بود خیلی شمرده اما بلند گفت:آهای جوون مطمئنی که میخوای اسم منو بدونی؟آخه هر کس که اسم منو شنیده از ترس جابه جا مرده. 

منصور خان با شنیدن این حرف سریع تفنگش رو به طرف پیرمرد نشونه گرفت وگفت:حالا می بینیم که کی میترسه...حالا جوابمو میدی یا همین جا خلاصت کنم؟؟پیرمرد لبخندی زد وگفت:کوچیک شما اذرائیل...با شنیدن این جمله جوون هول شدوبه طرفش شلیک کرد ودر کمال ناباوری دیدکه پیرمرد طوریش نشدوداره به طرفش میاد...خان زاده خشکش زده بود شروع کرد به من من کردن والتماس که هرچی می خوای بهت میدم اما جون منو نگیر... 

اذرائیل گفت:نترس من وقتی جون تورو می گیرم که توی لباس دومادی هستی ومیخوای زندگی مشترکت رو شروع کنی وبعدش غیب شد ورفت. 

منصور خان با حالتی ازترس و آشفتگی برگشت خونه اما با هیچکسی حرفی نزد. 

روزها همینجور گذشت وخان زاده توی لاک خودش بود ودرباره مرگ فکر می کردوقتی دید نمی تونه کاری انجام بده واز زندگیش لذت ببره...پیش خودش فکر کرد که بهتره خودش هم به این قضیه کمک کنه وتصمیم گرفت با دختر چوپون ازدواج کنه وبه هر سختی بود پدرش رو راضی کرد ویه جای دور توی یه بیابون خونه درست کرد تا اونجاعروسی کنه ...شب عروسی رسید وعاقداومد که خطبه عقد رو بخونه وبره...از اونجائی که خان زاده ی ما منتظر مرگ بودلباس دامادی رو به تن نکرده بود...اون شب بارون شدیدی می اومدیه رهگذر که داشت از اونجا می گذشت زیر بارون خیس شده بودوداشت می لرزیدودنبال یه راه نجات می گشت چشمش افتاد به روشنائی که از خونه خان زاده بود...شتابان به طرف خونه رفت ودید در بازه ورفت داخل وچشمش به لباس دامادی افتاد ولباس های خودش رو که خیس شده بوددر آورد ولباسای خشک رو پوشید وگرم شد.دستش رو به طرف آسمون بلند کرد وگفت:خدایا عمر صاحب این لباس رو اگه یه ساعته به سالیان سال تبدیل کن... 

شب داشت می گذشت وبعد از خوندن خطبه عقد جوون دید که هیچ اتفاقی نیفتاد تا صبح صبر کرد اما خبری نشد...